درخواست های ارتباط
جستجو
    لیست دوستان من
    صندوق پیام
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست پیام ها
    صندوق پیام
    رویدادها
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست رویدادها
    همه رویدادهای من
    اطلاعات دوره آموزشی
    اطلاعات مطلب
      مدرس/نویسنده
      پویان عارف پور
      امتیاز: 542300
      رتبه:2
      480
      100
      20
      852
      پویان عارف پور ، مهندس الکترونیک ، گرافیست و نقاش حرفه ای ، سابقه برگزاری چندین نمایشگاه طراحی و نقاشی و شرکت در حراجیهای آثار هنری در خارج از کشور ، دارای مدرک MCSE از شرکت مایکروسافت ، تخصص در حوزه Photoshop ، After Effects ، دارای مدرک Security از مایکروسافت ، مدرس دوره CSCU , ICDL. پروفایل کاربر
      دوره های مرتبط

      ویدیوهای پیشنهادی

      رمان آسمان و زمین - قسمت دوم

      تاریخ 2 ماه قبل
      نظرات 0
      بازدیدها 20
      چند ثانیه داخل خانه ایستادم ، داشتم سعی می کردم وانمود کنم همه چیز طبیعی است . مریم حواسش به من نبود . از سروصدای قابلمه و قاشق چنگال فهمیدم دارد آشپزخانه را می چیند . همین موقع صدای ناصر را از پشت سر شنیدم
      .
      - خوب زن و شوهر من رو گرفتین به کار خودتون استراحت میکنین ها . نوبته منه من میرم یک چایی بخورم شما یکم کار کن.
      - هان ؟ ... آهان باشه باشه ببخشید ناصرجان حسابی افتادی تو زحمت بشین یکم استراحت کن ... اصلن بذار کارگرها مبلها و تخت و اینا رو که آوردن بسته ها رو هم میارن بعدش... الان من خودم میرم پایین بقیه کارتن ها رو میارم ...
      - شهرام جان خوبی ؟ رنگت پریده ...
      - خوبم خوبم برو توی خونه یکم استراحت کن کن میرم پایین. یه موقع جلو مریم نگی رنگش پریده اینا نگران بشه . چیزیم نیست.

      ناصر گفت باشه . من هم به زور لبخندی زدم که انگار همه چیز روبراهه. ناصر پسر با معرفتی بود ، بیشتر از اینکه برادرزنم باشه دوستم بود . موقع عروسیمون خیلی زحمت کشید و توی مراسم خیلی حواسش بود که همه چیز عالی برگزار بشه و همه کارها و همه چیز رو چندین بار چک می کرد. اطمینان داشتم که حواسش به حاملگی مریم هست و چیزی به مریم نمیگه که باعث نگرانیش بشه ولی مطمئن نبودم میشه همچین چیزی رو هم باهاش در میان گذاشت یا نه . راستش نگران بودم مبادا فکر کنه به مشاعرم آسیب رسیده و به خانوادش چیزی بگه . با خودم گفتم "شوهر خاله شمسی ، پاسبان یا همون دایی رفعت گفت بعدن صحبت می کنیم ، حتمن منظورش این بود که خودش برام توضیح میده دیگه ... شاید از جایی شنیده بودن و حدسی زده بودن ولی از کجا و کی ؟... این وسط اون پسره هم عجیب بود . شاید بهتر باشه اول از همسایه ها بپرسم یا به بهانه آشنایی با بقیه بحثشون رو وسط بکشم ببینم اونا از خاله شمسی و شوهرش چیز عجیبی دیده اند یا نه ؟ به هر حال اگر آدمهای مشکوک یا خطرناکی بودن حتمن بقیه همسایه ها اقدامی برای بیرون کردنشون انجام میدادن... آره بابا هرچی هست خطری ندارن لابد ... بقیه همسایه ها ... بقیه ... راستی چرا این چند باری که اینجا اومدیم هیچکدوم از همسایه ها رو ندیدیم ؟!..."
      بسته بعدی را که آوردم بالا به مریم گفتم من میرم با مدیر ساختمان صحبتی داشته باشم و برمی گردم ناصر هم چایش را خورده بود گفت منم برم بقیه بسته ها رو بیارم.

      - مگه میدونی کدوم واحد هست ؟!
      - نه ولی میرم میپرسم.
      - میخوای بری از هر 16 واحد بپرسی ؟؟
      - نه 15 تا ! از خودمون پرسیدم نمیدونستیم !

      خندید .

      - بذار من زنگ بزنم از خاله شمسی بپرسم.

      ترجیح میدادم این کار را نمی کرد. اگرچه این زن و شوهر بی آزار بنظر می رسیدند و چهره های خیلی مهربان و دوست داشتنی ای داشتند ولی بخاطر چیزهایی که راجع به ما گفتند بهشان مشکوک بودم. اصلن از کجا میدانستند و چرا میدانستند؟؟

      - مریم میخوای زنگ نزن! بهتره برم از همسایه بغلی بپرسم بد هم نیست با همسایه بغلی هم آشنا میشیم.

      مریم کمی مکث کرد بعد با بالا دادن شانه ها و ابروها و غنچه کردن لبانش و کج کردن سر ، فهماند هرجور که راحتی و رفت سمت آشپزخانه که ناصر با یک حالت عجیبی آمد داخل خونه. خیلی آروم رفت گوشه اتاق نشیمن ، بسته ای که دستش بود را گذاشت زمین ، سرش پایین بود . بعد همانجا ایستاد آروم و با دقت و ظرافت چندتا پرز از روی پیراهنش جدا کرد و همونطور سر به زیر آه اندوهناکی کشید ، انقدر بلند بود که توجه مریم رو هم جلب کرد و از آشپزخانه اومد بیرون. هم من و هم مریم منتظر بودیم بعد از اون آه توضیحی بدهد و علت رو بیان کنه و همونطور ساکت ایستاده بودیم و نگاهش می‌کردیم تا برگرده سمت ما. وقتی رویش را به سمت ما برگرداند یک نگاه به من کرد بعد سرش رو خیلی آروم برگردوند سمت مریم و به مریم نگاه کرد. نگاهش به مریم طولانی تر بود، انگار با نگاهش داشت اجازه می گرفت. مریم چشمهایش را گرد کرد ، کمی سرو گردنش را سمت ناصر آورد ، کف دستش را دور مچ دست چرخاند و به حال چی شده ، گفت "خب؟!". ناصر آمد حرف بزند دهانش را باز کرد چیزی بگوید ولی نظرش عوض شد ، رویش را برگرداند سمت من :

      - شهرام عاشق شدن چجوریه ؟؟

      خیلی ذهن خودم شلوغ بود تنها چیزی که در مورد عشق به ذهنم اومد اون داستانه بود :
      - بذار اینطوری برات بگم ، یک روز مریدی رفت پیش استادش و پرسید عشق چیست ؟؟ استادش گفت فردا به جنگل برو و بلندترین درخت ...
      - ای بابا توعم شهرام ! بچه می پرسه عشق چیه تو میخوای یک ساعت داستان براش تعریف کنی ؟
      - خب منظورم اینه که ...

      برگشت روش رو کرد سمت ناصر ؛

      - بگو ببینم چی شده ناصر یهویی ؟! توی این یه دقیقه که رفتی تا پایین اومدی بالا چی شده !

      داشتم با خودم فکر می کردم راست میگه ها واقعن چرا به ذهن من نرسید. الان مهم این بود که اصلن چرا یاد عشق و عاشقی افتاده این وسط. حتمن توی راه پله یا آسانسور عاشق یکی شده ولی کی و کجا ؟
      - راستش ... شما که غریبه نیستین ، خب نمیشناسمش ولی یکی از همسایه های شماست حتمن. فقط میدونم خونه شون توی یکی از طبقه های بالاییه : من که از آسانسور اومدم بیرون اون نیومد ، آسانسور رفت بالا.
      - سه یا چهار ؟؟

      ناصر زد روی پیشانیش :

      - ندیدم. اصلن حواسم نبود نگاه کنم ! میدونی ... اصن وقتی گفت سلام ، نمیدونی ... صداش ، نگاش ...

      همینطور که حرف می زد هر لحظه بیشتر شبیه یک بچه ذوقمرگ شده می شد که داره یک ماجرا رو با نهایت هیجان تعریف میکنه تا یک ناصر 22 ساله با اون قد و هیکل .
      من و مریم خندمون گرفته بود ، نه که قهقهه بزنیم ولی لبخند همه صورتهامونو گرفته بود . برگشتیم همدیگرو نگاه کردیم ، مریم با حالت آخی - نازی گفت :

      - یعنی بنظرت یه روزی میاد یکی اینطوری عاشق مه لقا بانوی ما بشه ؟؟

      یک لحظه خواستم به عادت همیشه بحث "شهروز – مه لقا" رو راه بندازم و بگم شهروز ما ... نا خودآگاه یاد "خاله شمسی" افتادم. من هم توی ذهنم میگفتم "خاله شمسی ! درصورتی که اصلن صمیمیتی باهاش نداشتم ولی دلنشین بود. از اون پیرزنهای بانمک و شیطون که آدم میخواد خاله صداشون کنه ولی نه ! از لحظه ای که اسم این پیرزنه اومد ... مشکوکه ! هم خودش هم شوهرش ... ولی اسمش خاله شمسی در ذهنم ثبت شده بود. در جواب به مریم مردد بودم ، مریم بو برد که خبری هست ، نگاهش عمیق شد ، زل زده بود توی چشمام ، حتمن داشت در چهرم کند و کاو می کرد که چرا مثل همیشه روی "پسرم" و "شهروز" تاکید نکردم، یک ترس و دلهره عجیبی به دلم افتده بود ، میدونستم حتمن میفهمه خبری هست ، کاملن منو میشناخت و به رفتارهام آشنا بود . چهره مریم لحظه به لحظه دقیق تر می شد و مشخص بود سو ظنش جدی شده ، برای همه می توانستم فیلم بازی کنم برای مریم نه نمیدونم چرا ، لبخندش رفت ، چشماش باریک شده بود و من هنوز نمیدونستم چی بگم ... هی به خودم میگفتم "بگو پسرم بگو شهروز ... د یه چیزی بگودیگه !" ولی ترس از اینکه مریم بو ببره ساکتم کرده بود چشمم به لبهاش بود ، داشت لبهاشو باز می کرد که چیزی بگه خوشبختانه همین جا صدای ناصر حواسش را پرت کرد :

      - مریم دارم باهات صحبت میکنماااا!!
      - خب ببخشید بگو عزیزم
      - برو بابا!
      - نه ، جون مریم بگو
      - خب بابا قسم نخور عح! ... میگفتم ... چشماش
      - چشماشو گفتی!
      - آهان ... واااای صداشو باید...
      - اینارو گفتی! چند سالش بود ؟ لباساش چطوری بود ؟ از این قرتیا نباشه حالا ! صورتش چی ، عملی مملی نبود که !؟ ناصر با این قد بلندت نری دختر کوتوله بگیریا ...
      - عهه عح ! اصلن نمیگم !!
      - باشه باشه ... بگو دیگه ... بگووووو ... جون مامان...
      - قسم نخور عههههه!!
      - خب باشه پس بگو
      - خوش لباس بود ، اصلن آرایش نداشت ینی انقدر خوشگل بودا اصن احتیاج نداشت ، لبای صورتی ملوس ، چشمای آهویی ، ابروهای کشیده ، دماغش هم نمیخورد عملی باشه ... لب و گونه هاش هم همینطور...

      همینطور که اینها رو می گفت لبخندش لوندتر میشد و صداش به خواب میرفت .

      - خوش فرم بود ؟ خوش هیکل بود ؟
      - هوم زیاد نگاه نکردم ها...
      - خــــــــــــــــب حالا ... بگو ببینم!
      - باور کن از خجالت سرم رو انداختم پایین یک لحظه...
      - شاید ازدواج کرده ؟
      - نه مجرده حلقه نداشت...

      مریم چشماش رو باریک کرد دستاش رو زد به کمرش لباش رو غنچه کرد و همینطور که سرش رو به چپ و راست حرکت میداد گفت

      - زیاد نگاه نکردم – زیاد نگاه نکردم ... آره معلومه ... حلقه نداشت هان ؟! ورپریده نگاه نکرده تازه!

      صدای پایی از راه پله شنیده شد. داشتم به ادا در آوردن مریم میخندیدم . با شنیدن صدای پا ، چشمهای ناصر گرد شد ، من و مریم برگشتیم به همدیگه نگاه کردیم ، معلوم بود هردو یک چیز توی ذهنمون بود ، یک شیطنت ! با لبخند موزیانه به سمت در رفتم مریم هم گفت "بدو شاید همون باشه !" ناصر با یک نگاه مظلوم و پر از خواهش به من نگاه کرد. با حالتی بین دویدن و راه رفتن ، دویدم سمت در . آدم فضولی نیستم ولی این عاشقیها ... هعی ... ! از دست این جوونا !
      در رو باز کردم و سرم را بردم بیرون. همان جوانی که ظهر توی راه پله دیدم بود که داشت می رفت بالا. یک لحظه حس کردم بهتره در رو ببندم و برم باهاش صحبت کنم. توی ذهنم گفتم بهتره چیزی نپرسم ببینم باز هم میفهمه چی میخوام بپرسم؟ رفتم بیرون و در را بستم ، یه موقع ممکن بود باز حرف عجیبی بزنه نمیخواستم مریم اینا متوجه بشن . در کل تا وقتی مطمئن نشده بودم بهتر بود به کسی حرفی نزنم. در را که بستم احساس کردم مرد جوان با شنیدن صدای در ، سرعت بالا رفتن از پله ها را کم کرد... چند ثانیه بعد ایستاد. خواستم به سمت پله ها برم که برگشت به سمت من . بند کوله اش را با دست روی شانه اش جابجا کرد و لبخندی دوستانه زد، بعد بالای دیوار کنارش را برانداز کرد ، سرش را انداخت پایین سری تکان داد بعد دستش را برد تا کنار شقیقه اش و بعد رها کرد انداخت پایین ، آهی کشید و یک پله آمد سمت من. سرش را بالا آورد لبخندی زد و گفت :

      "به زودی خودت همه چیز رو میفهمی... میدونم میدونم الان یکم هضمش سنگینه ... خاله شمسی و دایی رفعت خطری ندارن خیالت راحت باشه ... هیچکدام از همسایه ها خطری ندارن ... اتفاقن امن تر از اینجا براتون نیست ... فردا میام مفصل در موردش صحبت میکنیم ... آهان راستی خوب شد گفتی : یک جوری فکر "حوریه" را از سر این پسره بیرون کنین ... حوریه ، همون که عاشقش شده ... چجوری بگم ببین اون هفتصد سالشه ... آره همون ... میشه انقدر سوال نپرسی !"

      خندش گرفته بود کمی. هرچی سوال به ذهن من میومد خودش جواب می‌داد! حدسهای زیادی به ذهنم اومده بود. اینها حتمن قدرتهای ذهنی خاصی داشتن مگه اینکه ... نمیخواستم ادامه صحبتمان در راهرو آن هم جلوی در خانه انجام شود . منتظر بود ، در ذهنم آماده خداحافظی بودم ولی چیزی نگفت و با همان لبخند ساده منتظر بود تا اینکه گفتم خداحافظ . با بالا آوردن دست و فرو آوردن سر به حالت تعظیم خداحافظی کرد و رفت .

      نمی خواستم با اون حالت بهت زده به خانه برگردم. چند ثانیه ایستادم سرم یکمی داشت سوت می‌کشید. کمی فکر کردم . حرفهایش را داشتم تحلیل می کردم تا اینکه رسیدم به قسمت حوریه ... هفتصد سال ؟! در ذهن من چیزی بجز "جن" تداعی نمی کرد... به سمت در خانه برگشتم . توی فکر ناصر بودم که بهش چی بگم یا چجوری بگم که مریم هم قانع بشه و پیگیر موضوع نشه ... شاید از هفتصد سال فقط منظورش یک کنایه از سن بالای ... "حوریه" ! ... اسمش بود یا منظورش به زیباییش بود که ناصر راجع بهش می گفت ؟...


      نویسنده : مهندس پویان عارف پور
      منبع : جزیره ادبیات وب سایت توسینسو
      هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده مطلب دارای اشکال اخلاقی می باشد.
      برچسب ها
      ردیفعنوان
      1رمان آسمان و زمین - قسمت اول
      2رمان آسمان و زمین - قسمت دوم
      دورهمجموعه کل دوره
      مطالب مرتبط

      در حال دریافت اطلاعات

      نظرات
      هیچ نظری ارسال نشده است

        برای ارسال نظر ابتدا به سایت وارد شوید

        arrow