درخواست های ارتباط
جستجو
    لیست دوستان من
    صندوق پیام
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست پیام ها
    صندوق پیام
    رویدادها
    همه را دیدم
    • در حال دریافت لیست رویدادها
    همه رویدادهای من
    اطلاعات دوره آموزشی
    اطلاعات مطلب
      مدرس/نویسنده
      پویان عارف پور
      امتیاز: 542300
      رتبه:2
      480
      100
      20
      852
      پویان عارف پور ، مهندس الکترونیک ، گرافیست و نقاش حرفه ای ، سابقه برگزاری چندین نمایشگاه طراحی و نقاشی و شرکت در حراجیهای آثار هنری در خارج از کشور ، دارای مدرک MCSE از شرکت مایکروسافت ، تخصص در حوزه Photoshop ، After Effects ، دارای مدرک Security از مایکروسافت ، مدرس دوره CSCU , ICDL. پروفایل کاربر
      دوره های مرتبط

      ویدیوهای پیشنهادی

      رمان آسمان و زمین - قسمت اول

      تاریخ 2 ماه قبل
      نظرات 2
      بازدیدها 41
      آسمان و زمین

      روز اولی که به خانه جدیدمان رفتیم خیلی هیجان زده بودم . مریم هم اگرچه بارداری ایستادن را برایش سخت می کرد ولی جلوی در ورودی ساختمان ایستاد تا کامیون اثاثیه رسید. شروع کرد دستور دادن به من و برادرش "ناصر" که کارتن ها را براساس شماره های رویشان به ترتیب ببریم بالا اگرچه ترجیح می دادم در خانه می نشست و استراحت می کرد ، ولی اونهمه شور و شوق کودکانه ای که از خریدن خانه داشت و اون لبخند شیرین و برق چشمهای سیاه خوشحالش که زیر چتر موهای سیاهی توی چشمهای من نگاه کرد ، وقتی گفت "نه باید بهتون بگم چیکار کنین شماها نمیدونین" من را کاملن تسلیم کرد . البته من تنها کسی نبودم که انقدر از این دختر یکی یکدانه حاج اسماعیل تهرانی – بابا اسماعیل خودمان – حرف شنوی داشتم ، این دختر انقدر دوست داشتنی و مهربان بود که نه تنها همه فامیل خودش ، بلکه فامیل من و همه اهل بازار تهران که پدرش آنجا حجره داشت هم روی حرفش حرف نمی زدند. اصلن مگر میشد به آن چهره که مانند نسیم چشمها را نوازش میداد و آن صدای ترانه وار نه گفت؟! تازه این مربوط به بزرگترها بود ، باید ببینید بچه های فامیل چه سرودستی برای خاله مریم می شکستند! یک خاله مریم می گفتند هزارتا خاله مریم ... بگذریم داشتم می گفتم ، آن روز هم نتوانستم روی حرف آنهمه زیبایی حرف بزنم "چشم عزیزم ، فقط کامیون که آمد بگو چه چیز را کجا بذاریم بعد برو بالا برای شهروز خوب نیست." چهره اش هیچ تغیری نکرد ، با همان لبخند چشمهایش را باریک کرد و رو به من گفت "مه لقا عزیزم." و بعد سرش را به سمت بالا برد طوری که موهایش در هوا افشان شد رویش را به کوچه برگرداند . سر اینکه پسر باشد یا دختر شرط بسته بودیم . هر بار هم که صحبتش پیش می آمد روز از نو ، روزی از نو ، من اصرار داشتم شهروز پسر گلم و مریم اصرار که مه لقا دختر گلم ! روزهای اول مایه بگو بخند همه فامیل و دوستامون بود ولی دیگه به جایی رسیده بود که تا بحثش پیش می آمد همه فامیل صداشون در میومد "ای بابااااااا ! باز این دوتا شروع کردن !" اون لحظه هم دوباره داشت شروع می شد که ناصر سر کوچه رو نشون داد و گفت "کامیون اومد بابا ول کنین."
      مریم رو به من گفت : "خب من میرم بالا در رو باز کنم ، کارتن ها رو به ترتیب بگو بیارن." خیالش راحت شده بود که اثاث رسید و اولین خانه ای که بعد از ازدواج خریده بودیم به زودی آماده زندگی می شد. از جلوی در آسانسور صدام کرد "عزیزم !"

      - جون دلم ؟؟
      - مه لقا !

      درست زمانی این رو گفت که در آسانسور داشت بسته می شد و بعد بخاطر این حرکت خبیثانه زد زیر خنده و همون لحظه در بسته شد . دیدن خنده ملوسش توی اون لباس آبی بلند یکسره منو یاد روز اولی انداخت که دیده بودمش . این حس انقدر حالم رو خوب کرد که آرامشی در حد خواب بهم داد . آسانسور بسته شده بود و نور داخلش از لای شکاف دو در آهنی آسانسور به سمت بالا در حرکت بود ولی من همچنان به آسانسور نگاه می کردم انگار مریم رو داخلش می دیدم که داره بهم می خنده تا اینکه ناصر زد روی شونه ام . برگشتم سمتش "آقا با شماست!" راننده سلام کرد ، از اینکه صاف ایستاده بود و دستش به علامت ارادت روی سینه اش بود متوجه شدم گویا قبلش هم سلام کرده بود فوری خودم رو جمع کردم و سلام کردم . کارگرها مشغول پایین آوردن بسته ها شدند.
      حالا باید بسته ها رو به طبقه دوم می بردیم . خانه ما در یک آپارتمان چهار طبقه شانزده واحدی بود و به ظاهر خیلی همسایه های آرام و ساختمان ساکتی داشتیم ، هم وقتی برای دیدن خانه رفته بودیم هم وقتی که با پدر و مادرهایمان رفتیم تا نظر آنها را هم بدونیم هیچکدام از همسایه ها را در راهرو ندیدم حتی صدایی هم نبود.



      جعبه اول را که بردم بالا احساس فتح یک قاره جدید رو داشتم . انگار من اولین نفری بودم که روی مریخ پرچم زمین را گذاشته بود. مثل بچه ای که نفر اول یک صف شده بود . سینه سپر کردم و نفس عمیقی کشیدم که دست نرم و لطیفی از پشت گوشم را گرفت و شروع کرد به پیچاندن :
      - شهرام خان نرسیده دارین مخ خوشگلای ساختمون را می زنین ؟!
      جا خوردم . اگرچه لحن مریم مشخص بود شوخیه و با خنده گفت و گوشم را هم خیلی شل و ول گرفته بود ولی اینکه چرا همچین حرفی زده بود علامت سوال بود. آن هم مریم که انقدر ساده و معصوم بودکه اصلن ذهنش به این حرفها نمی رفت. یک عالمه علامت سوال و سوال توی ذهنم آمده بود ، پرسیدم

      - چی بابا ؟ کی ، کجا ؟ اصن من و این حرفها !!؟
      - "خاله شمسی" رو میگم ، همون پیرزن طبقه پایینی.
      بعد زد زیر خنده و مطمئن شدم شوخی بوده . گفتم :
      - من که هنور ندیدمش که مخش رو بزنم ...
      - برو کلک ! بروووو ! معلوم نیست چقدر از ش خوشت اومده که بهش گفتی اسمت شهراسب هست.

      این رو که گفت ، خشکم زد : جز من ، مریم و خانواده هامون هیچکس نمیدونست اسم شناسنامه ای من به انتخاب پدربزرگ که بزرگ فامیل بودن شهراسب بوده .از همون بچگی شهرام صدا می زدن که راحت تر بود. خیلی ها دیگر حتی یادشان نمی آید این قضیه را و انگار از اول اسمم شهرام بوده.
      در ذهنم تصمیم گرفتم هیچی نگم که مبادا مریم نگران بشه. به خودم گفتم " یک پیرزن در حالت عادی خطرناک محسوب نمیشه اصلن شاید زبونش نچرخیده بجای شهرام گفته شهراسب ! مثل مامان بزرگ خوم که هرکدوممون رو میخواد صدا کنه یک بار کل فرهنگ نامهای ایرانی و چینی و آفریقایی رو میگه آخرش هم با یک اسم دیگه صدامون میکنه . هنوز برای نگرانی زوده ... والا ..."
      مریم همچنان از اینکه اونطوری من رو شوکه کرده بود می خندید و به سمت آشپزخانه می رفت. کنجکاوی زیادی داشتم راجع به این پیرزن... رفتم سمت آشپزخانه.

      - خب این دخمل بلا دیگه چی گفت ؟
      - هیچی فقط همین که آقا شهراسب چقدر جوون سربه راه و خانواده دوستی هست و ...
      - گفتی فامیلیشون چی بود ؟
      - نمیدونم . داشت می رفت گفت همه بهم میگن خاله شمسی ، شما هم بگو خاله شمسی یا خاله . یه موقع هم درد حاملگی اذیتت کرد آقا شهراسب نبود به من زنگ بزن... عه ! دیدی !؟ یادم رفت شمارشو بگیرم !
      ذهنم خیلی شلوغ شده بود "چطور ممکنه از حاملگی مریم خبر داشته باشن ؟؟ هنوز که ظاهرش نشون نمیداد ! ... شهرام خودتو جمع کن الان نگرانی برای مریم خوب نیست طبیعی رفتار کن انگار هیچی نشده ... عادی!"
      - ای بابا من میخواستم بگم مجردم باهاش قرار بذارم خب گفتی حامله ای دیگه از من قطع امید میکنه که ...
      یکباره لحنش جدی شد :
      - من نگفتم ! ... فکر کردم تو گفتی !
      لبخندش داشت کمرنگ می شد ، باید جمعش می کردم ، زدم توی پیشونیم :
      - آخ راست میگیا عجب بی حواسم!

      دوباره لبخندش برگشت . خیالم راحت شد.

      - بیا ! چشمش به پیرزن افتاده حواس پرتی گرفته ... هعی ! بذار مامانم رو ببینم ! یک آشی برات بپزم ...

      دستش رو مثل منقل باد زدن حرکت میداد و سر تکون میداد . شوخی می کرد ولی اسم مامانش میومد مورمورم میشد . خب من بعد از ازدواج هیچوقت دست از پا خطا نکرده بودم ولی مامان مریم – مریم صداش می کرد مامانی من صداشون می کردم مامان زهره - یک بدبینی خفیفی به من داشت که بیشترش تقصیر دخترهای فامیل خودشان بود که در مهمانی ها زیاد دور و بر من می چرخیدن و خوش و بش می کردن . مامان زهره همیشه تذکر میداد که بیشتر حواسمان باشد و من و مریم کنار هم باشیم تا کسی خیالی به سرش نزند و اینها ولی مریم همیشه لبخند می زد و می گفت "از این عرضه ها نداره" بعد می خندید بعد مامان زهره بهش چشم غره می رفت و یه اخم هم به سرتاپای من می کرد ... خب به من چه !!! گفتم :

      - آخه من و این حرفا ؟
      - همینه خیالم ازت راحته دیگه عرضه مخ زدن هم نداری خب.

      دوباره آروم خندید . خنده هاش روح و روانم رو آروم می کنه ولی همش توی فکر این بودم که باید در مورد این "خاله شمسی" کمی سرو گوش به آب بدم .
      وارد راه پله شدم ، بجای آسانسور از پله ها رفتم تا از جلوی خانه خاله شمسی رد بشم . در طبقه اول هم مثل طبقات دیگر چهار واحد وجود داشت که هرکدام در گوشه طبقه واقع شده بود. داشتم فکر می کردم که کدومیکی ، خونه خاله شمسی هست. در همین موقع یک آقای جوان ولی جا افتاده در پله ها داشت رد می شد.

      - آقا ببخشید ...
      - خونه خاله شمسی اونطرفیه هست .
      - ممنون ...

      یک لحظه انگار برق از همه تنم رد شده باشه خشکم زد. دست و پام بی حس شد. من که هنوز چیزی نگفته بودم. ، این آدم از کجا میدونست می چی میخواستم بپرسم ؟؟ اولش کمی ترسیدم ولی بعد سعی کردم احتمالها را بررسی کنم، "خب شاید در این طبقه بجز همین خاله شمسی، ساکن دیگه ای نیست !" نفس عمیقی کشیدم "حتمن همینطوره" نفس رو از ریه هام بیرون دادم "پوووووفففف!" به سمت خانه خاله شمسی رفتم . دستم را که بردم جلو که در بزنم ، در باز شد و پیرزنی با چهره ای بسیار مهربان نمایان شد . از این صحنه کمی جا خوردم. دستم هنوز آماده در زدن در هوا بود. پیرزن –خاله شمسی احتمالی- به حالت دالی گفتن به بچه ها ابروها را بالا برد و لبخند زد و سرش را با چرخش کمی پایین برد و همچنان با آن چشمهایی که مثل دختربچه ها شیطنت ازش میبارید به من نگاه می کرد و منتظر بود .

      - عهم ... سلام من همسایه جدیدتون هستم ...
      یکدفعه انگار جواب معمای خنده داری به ذهنش آمده باشد ، چشم ها را بست و با خنده ملیحی سرش را بالا برد
      - آهاااااان – شهراسب !
      بعد دوباره به من نگاه کرد و گفت :
      - شوهر مریم جون !
      - بله من شهراسب هستم ولی شما از کجا میدونین آخه فقط بعضی آشناهای قدیمی میدونن شما از کجا ...
      - وای خاله جان آدم که پیر میشه بی حواس میشه یه چیزایی رو میگه که نباید بگه .
      - چیارو ؟ متوجه نشدم ... شما از کجا اسم منو میدونستین ؟؟

      حالا تمام سلولهای مغز من دنبال حل این مساله بود اصلن یادم رفته بود من اسباب کشی داشتم ، چه روزی بود ، ساعت چنده ، هیچ چیز در ذهنم نبود جز اینکه مصرانه دنبال جواب باشم .

      - همینارو دیگه مثلن اسم شما اسم شهروزخان پسر گلت ...

      شهروزخان پسر گلت رو با یک حالت قر دادن و خنده غلیظ تری گفت . من دیگه دست و پامو گم کرده بودم . انقدر سوال توی ذهنم اومد که نمیدونستم چیزی بگم یا یکی از اون سوالها رو بپرسم : شهراسب رو از کجا میدونی ؟ شهروز رو از کجا میدونی ؟ از کجا میدونی بچه 2 ماهه پسره ؟؟! شما کی هستی ؟ ما رو از کجا میشناسی ؟!!!
      همه اینها در کسری از ثانیه از سرم گذشت . دهنم رو باز کردم ، صدایی مثل "آ" از دهنم بیرون اومد انگار دهنم آماده پرسیدن بود ولی مغزم هنوز نمیدونست چی بپرسه! خاله شمسی خنده اش گرفته بودلبخند زد ، سر تکان داد و آمد ادامه بده که صدای یک پیر مرد از داخل گفت

      - "شمسی !"
      - بله
      - باز داری پر حرفی میکنی زن ؟
      - نه شهراسب اینان آقا

      صدای مرد نزدیک تر میشد "بیا تو زن ! هنوز نمیدونن که !"

      - ای بابا ! خب بچه الان کلی سوال داره
      - آخه زن ! چرا دندون به جیگر نمی گیری . یه چند روز صبر می کردی بعد .. کی دم دره ؟؟
      با خنده شیطنت آمیزی به من نگاه کرد و گفت " شهراسبه "
      - ای بابا

      پیر مرد هم به در رسید و در را کمی بازتر کرد و کنار خاله شمسی ایستاد. یک ربدوشامبر قرمز با راه راه های زرد و نارنجی پوشیده بود و یک پیرژامه کرم زنگ از زیر آن خودنمایی می کرد. چشمهایش برخلاف چشمهای جوان و براق زنش ، تیره بود و کنار قرنیه اش از پیری به خاکستری می زد . یک نگاه به چهره بهت زده من که الان با دهان باز به این منظره زل زده بودم انداخت ، بعد به زنش ... خاله شمسی ، نگاه کرد و دستهایش را به کمرش زد و به خاله شمسی زل زد . خاله شمسی هم با خنده کودکانه ای که بازیگوشی از آن می بارید به من نگاه کرد، با دو دست به پیرمرد اشاره کرد بعد صورت و دستها را رو به آسمان گرفت و آهی کشید و غرغرکنان رفت. من محو رفتن خاله شمسی بودم که پیرمرد عمدن برای اینکه من را به خودم بیاورد دستم را کشید و با من دست داد و گفت "خوشحال شدم شهراسب جان ! من پاسبان هستم همه دایی رفعت صدام میکنن . حالا بعدن برات توضیح میدم. الان گوشیت رو هم نیاوردی خانومت داره شمارت رو میگیره ، جواب ندی نگران میشه. برو بعدن صحبت میکنیم دایی جون"
      با نشان دادن کف دست خداحافظی کرد و درحالیکه ربدوشامبرش را مرتب می کرد برگشت و در را بست ... من هنوز هاج و واج بودم. مغزم یادش افتاد واکنش نشان دهد :

      - شماها کی هستین ؟!

      در بسته شده بود و قدر مسلم درب خانه نمی توانست جوابم را بدهد. بعد از کمی مکث به سمت پله راه افتادم. صدای غرغر شوهر – دایی رفعت ‍- و جواب دادن پیر زن – خاله شمسی – می آمد.
      دهنم از تعجب باز بود ، تازه متوجه خشکی دهنم شدم بس که باز مونده بود بود خشک شده بود. چشمهایم مثل زامبی ها گرد بود و به زمین خیره بودم . رفته بودم بلکه سوالی که در ذهنم بود جواب داده بشه ولی الان ... اینا ... از کجا میدونستن ؟؟؟ ... دوباره سرم رو طرف در برگردوندم "الان سونوگرافی هم نمیتونه بگه پسره یا دختره !! ... اینا کی هستن ؟؟"


      نویسنده : مهندس پویان عارف پور
      منبع : جزیره ادبیات وب سایت توسینسو
      هرگونه کپی برداری بدون اجازه نویسنده مطلب دارای اشکال اخلاقی می باشد.
      برچسب ها
      ردیفعنوان
      1رمان آسمان و زمین - قسمت اول
      2رمان آسمان و زمین - قسمت دوم
      دورهمجموعه کل دوره
      مطالب مرتبط

      در حال دریافت اطلاعات

      نظرات
      • پویان جان عالی
        unbelievable & so nice
        ادامش بدید 😍
      • چشم . قسمت دوم رو هم امروز قرار میدم در سایت و ایشالا هر پنجشنبه یک قسمت دیگه ;)

      برای ارسال نظر ابتدا به سایت وارد شوید

      arrow